X
تبلیغات
یادداشت های یک پناهنده
سلام به همه دوستان عزیز

چند وقت اخیر دوستان زیادی نظر داده بودند راجع به وبلاگ و بعضی ها هم سوالاتی پرسیده بودند که به همه جواب دادم

اما چون من از کار با وبلاگ و وبلاگ نویسی زیاد آشنا نیستم نظراتی را که جواب داده و بعد تایید کرده بودم رو حذف کردم البته اشتباهی

فکر می کردم با حذف نظرات تایید شده از تلمبار شدن آنها جلوگیری میشه و چیزی از قلم نمی افته اما دیدم که همه نظرات رو کاملا ناخودآگاه پاک کرده ام

باید به همه اون عزیزانی که سوالاتشون بی جواب مونده بگم شرمنده تونم

Image and video hosting by TinyPic" />

حتما به زودی ویدیویی درباره کمپ و هایم های پناهنده گی و جواب بسیاری از سوالات عزیزان آپلود میکنم

اگر سوالاتی در باره کمپ و مسائلی دیگر دارید رو بنویسید حتما در حد توان در ویدیو ها جواب خواهم داد



نوشته شده توسط صلاح الدین در یکشنبه 1392/07/21 ساعت 4:58 قبل از ظهر | لینک ثابت |
درود به همه دوستان عزیز چند ماهه پیش آخرین پستم رو گذاشتم و تو اون پست نوشتم اگه سؤالی در رابطه با پناهندگی دارید بپرسید در حد توان و اطلاعاتم جواب میدم.ایمیل‌های زیادی برام میاد و روزی به ۱۰ تا ۱۵ ایمیل جواب میدم.اکثر سوالها تکراریه جواب بیشتره اون سوالها هم میان همین نوشتهایی که گذاشتم هست.از دوستان گرامی‌ می‌خوام اول پست‌ها رو نگاه کنند ببینند جوابشون رو پیدا میکنند یا نه بعد ایمیل بزنند.برای مثال ؛ (اطلاعاتی‌ در مورد مراحل درخواست پناهندگی در آلمان) گذاشتم دوستان قبل از اینکه این بخش رو بخونند همین رو از من می‌‌پرسند. اگه بعد از دریافت جواب باز هم سوال داشتید ایمیل هارو resend نکنید یه ایمیل جدید بفرستیدبه هر حال از همه شما سپاسگزارم که به من لطف دارید و عذر می‌خوام از دوستانی که جواب ایمیل‌هاشون رو دیر دریافت میکنند.اما سعی‌ می‌کنم در حد امکان به همه ایمیل‌ها جواب بدم.حتما ایمیل را فارسی تایپ کنید.پیروز باشید.

نوشته شده توسط صلاح الدین در سه شنبه 1391/08/23 ساعت 0:38 قبل از ظهر | لینک ثابت |
درود به همه دوستان.این ایمیل منه(aria_mad@yahoo.com) اگه کسی‌ سوالی داره در مورد پناهندگی بتونم بهش جواب میدم فقط از دوستان خواهش می‌کنم از من شماره قاچاقچی و نحوه خروج از ایران رو نخوان. 

نوشته شده توسط صلاح الدین در یکشنبه 1391/03/21 ساعت 4:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |
خوب رسیدیم به  آخرین بخش از خاطرات راه یک مسافر قاچاق.۱۶ روز رو تو پاریس بدون پول و با کمک کلیسا زنده موندم تا پول رسید بعد با قطار رفتم کلن آلمان .یک شب اونجا بودم راه افتادم تو شهر دنبال رستورانی چیزی که بتونم شکم صاب موندمو سیر کنم که چشمم خورد به یه رستوران بزرگ به اسم استانبول.رفتم داخل و با ترکی  دست و  پا شکسته تونستم حالیشون کنم چه غذایی می خوام.صاحب رستوران اومد و از من پرسید اهل کجایی تا گفتم ایران به کردی به گارسون گفت هر چی خواست بهش بده پولم نگیر بهش گفتم منم کردم فهمیدم چی گفتی ولی چرا پول نگیره؟گفت من تو ترکیه سیاسی بودم واز طریق کوه به ایران فرار کردم مردم اون منطقه که وضع منو می دونستن خیلی به من کمک کردن حالا منم می خوام یه گوشش رو برا یه ایرانی جبران کنم.گفتم خوب چرا من مطمئنا ایرانی تو این شهر زیاده ، گفت آخه تو زبون اینجا رو بلد نیستی و سر و وضعت داد می زنه امروز رسیدی اینجا منم وقتی ایرانیا به دادم رسیدن حال و روز تو رو داشتم. ما هم خوش خوشانمان شد و به یاد این شعر افتادیم﴿ایرانی نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در آلمانم دهد باز﴾بعد از بلعیدن مقادیر زیادی غذای مفت﴿نصف رستوران﴾ و چند ساعتی استراحت  به ایستگاه قطار رفتم که آخرین تیکت رو برا کپنهاگ دانمارک ﴿مقصد﴾بکشم.از شانس من مستقیم نداشتن وباید اول به هامبورگ﴿شمال آلمان﴾می رفتم و از اونجا می رفتم دانمارک ،چاره ای نداشتم بلیط رو گرفتم و راه افتادم به هامبورگ که رسیدم فورا ۱۴۰ یورو دادم بلیط کپنهاگ رو گرفتم ۳ دقیقه به رسیدن قطار مونده بود که چند تا پلیس اومدن و از من پاسپورت خواستن اینجا هم به فکر این پند زیبا افتادم که می گه﴿از ۲کشور جستی ملخک از ۴کشور جستی ملخک آخرش دستبند به دستی ملخک﴾.تا گفتم پاسپورت ندارم انگار که بن لادن رو گرفتن یکیشون برگشت با انگلیسی بهم گفت اگه تفنگ همراته بدش به من،﴿مملکته داریم تا میگی پناهندم ازت تیر و تفنگ میخوان﴾بهشون گفتم من ایرانیم طالبان که نیستم تفنگ هم ندارم.خلاصه منو بردن ۲ساعت سوال پیچ کردن بعد اونجامم که خودم هم ندیدم گشتن ،داد زدم سرش گفتم هی یابو دنبال چی میگردی ؟مترجمه اومد گفت نترس دنبال مواد و این چیزا می گردن کاریت ندارن اینجا هم جا داره بگیم مملکته داریم! ﴿اینا که گفتم شوخی نیست اگه گذرت به عنوان یک پناهنده قاچاق به این ورا افتاد خودت می فهمی من چی می گم﴾. ۳روز اول رو که بازداشتگاه خوش گذروندم بعد یه پرونده تو اداره پناهندگان برام درست کردن و منو فرستادن یه کمپ موقت﴿البته اگه دستگیر نشی و خودت رو تحویل بدین زندان نمی فرستن﴾.۵ ماه رو تو اون کمپ موقت بودم که عکسش تو همین وبلاگ هست.وسط جنگل ،حق خوردن مشروبات الکلی رو نداشتیم،خودشون بهمون غذا میدادن که صف غذا لااقل ۱ ساعت هر وعده طول میکشید ،حق پخت و پز هم نداشتیم و خیلی بدیهای دیگه.مثلا ایرانیها تعدادشون به۵نفر بعضی اوقاط هم به ۱۲ نفر می رسید تو کمپی که ۲۰۰ نفر افغان،۱۰۰ نفر عرب و بیش از ۱۰۰ نفر آفریقایی ، مقدونیه ای و بقیه ملیت ها بودن.بعده ۵ ماه منو فرستادن به یک کمپ دائم یه اتاق بهم دادن با وسایل مورد نیاز زندگی ماهی  ۲۰۰ یورو هم به عنوان مخارج به هر نفر میدن.الان که دارم این مطلب رومی نویسم ۸ماهه که تو کمپ دائم هستم و منتظر پاسپورت ﴿شتر در خواب بیند پنبه دانه﴾البته به معجزه که اعتقاد دارین یهو دیدین معجزه شد و ما هم پاس گرفتیم.خاطرات راه هم که تموم شد ببینم بهانه دیگری هم پیدا می شه که بتونم باز مطلب در بارش بنویسم.تا بعد...                   Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط صلاح الدین در پنجشنبه 1390/03/05 ساعت 9:56 قبل از ظهر | لینک ثابت |
از کانتینر که پریدیم پایین هر کسی رفت یه طرف من و دو تا دوستام هم از کنار اتوبان پیاده راه افتادیم تا به یه شهرک رسیدیم از اونجا بدون اینکه کسی شک کنه تیکت کشیدیم برای شهر میلانو که نزدیک به مرز فرانسه بود. پلیس هم تو ایستگاه قطار بود مارو هم میدید با اون سرو وضعی که ما داشتیم همه می فهمیدن که مسافر قاچاق هستیم اما نمی دونم چرا کاریمون نداشتن شنیده بودم ایتالیا و فرانسه به مسافرای قاچاق زیاد گیر نمیده که زودتر از اون کشور برن و مجبور نشه خرجشون رو بده خودم هم این رو دیدم و خوشبختانه نه تو ایتالیا ونه فرانسه پلیس با اینکه می دونستن پناهنده هستیم گیر ندادن. سوار قطار شدیم تقریبا ۷ساعت تا میلانو تو راه بودیم واقعا که ایتالیا زیباست شهرهای قشنگ و تمیز٬ سواحل زیبا، مردم اکثرا قد بلند کله سیاه﴿مو مشکی مثله ایران﴾ من که عاشق ایتالیا شدم حتما اگه عمری بمونه باید تو یه فرصت برم ایتالیا رو کامل ببینم﴿الان که دارم این مطلب رو می نویسم آخرای ماهه آوریله و من هم پول این ماه رو خوردم هیچی بدهکار هم هستم ٕ جیب من مثه قلب شما پاکه دریغ از یک سنت ولی سفر به ایتالیا رو تو خواب که می تونم ببینم تازه هزینه هم نداره﴾.چند روز تو ایتالیا  بودیم بعد که مسیر راه رو فهمیدیم رفتیم یه شهر مرزی از اونجا هم با قطار رفتیم کانیس اولین شهر مرزی فرانسه. ﴿آمار رو میشه ازمسافرهای ایرانی ٬افغان و عرب که تو این کشورها موندن و از بی پولی نتونستن به مقصد برسن گرفت که اکثرا هم گوشه خیابونا می خوابن﴾.خلاصه از کانیس هم رفتیم پاریس یه شب تو خیابون خوابیدیم روز بعد ۲تا رفیقام که از ایران تا پاریس رو با هم بودیم رفتن کاله﴿کالاس﴾که از اونجا برن انگلیس ومن ماندم تنهای تنهاااااااا حبیبم سیل قم هااااااا .شانسم خوب بود چون همون روز با یک ایرانیه با معرفت تو پارک آشنا شدم که اگه اون نبود فکر کنم اونجا یا دق می کردم یا دیوانه می شدم.توی پست بعد آخرین بخش خاطرات خودم رو می نویسم که در آلمان مجبور شدم بمونم وتقاضای پناهندگی بدم.Image and video hosting by TinyPic" />

نوشته شده توسط صلاح الدین در یکشنبه 1390/02/11 ساعت 3:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar