خوب رسیدیم به  آخرین بخش از خاطرات راه یک مسافر قاچاق.۱۶ روز رو تو پاریس بدون پول و با کمک کلیسا زنده موندم تا پول رسید بعد با قطار رفتم کلن آلمان .یک شب اونجا بودم راه افتادم تو شهر دنبال رستورانی چیزی که بتونم شکم صاب موندمو سیر کنم که چشمم خورد به یه رستوران بزرگ به اسم استانبول.رفتم داخل و با ترکی  دست و  پا شکسته تونستم حالیشون کنم چه غذایی می خوام.صاحب رستوران اومد و از من پرسید اهل کجایی تا گفتم ایران به کردی به گارسون گفت هر چی خواست بهش بده پولم نگیر بهش گفتم منم کردم فهمیدم چی گفتی ولی چرا پول نگیره؟گفت من تو ترکیه سیاسی بودم واز طریق کوه به ایران فرار کردم مردم اون منطقه که وضع منو می دونستن خیلی به من کمک کردن حالا منم می خوام یه گوشش رو برا یه ایرانی جبران کنم.گفتم خوب چرا من مطمئنا ایرانی تو این شهر زیاده ، گفت آخه تو زبون اینجا رو بلد نیستی و سر و وضعت داد می زنه امروز رسیدی اینجا منم وقتی ایرانیا به دادم رسیدن حال و روز تو رو داشتم. ما هم خوش خوشانمان شد و به یاد این شعر افتادیم﴿ایرانی نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در آلمانم دهد باز﴾بعد از بلعیدن مقادیر زیادی غذای مفت﴿نصف رستوران﴾ و چند ساعتی استراحت  به ایستگاه قطار رفتم که آخرین تیکت رو برا کپنهاگ دانمارک ﴿مقصد﴾بکشم.از شانس من مستقیم نداشتن وباید اول به هامبورگ﴿شمال آلمان﴾می رفتم و از اونجا می رفتم دانمارک ،چاره ای نداشتم بلیط رو گرفتم و راه افتادم به هامبورگ که رسیدم فورا ۱۴۰ یورو دادم بلیط کپنهاگ رو گرفتم ۳ دقیقه به رسیدن قطار مونده بود که چند تا پلیس اومدن و از من پاسپورت خواستن اینجا هم به فکر این پند زیبا افتادم که می گه﴿از ۲کشور جستی ملخک از ۴کشور جستی ملخک آخرش دستبند به دستی ملخک﴾.تا گفتم پاسپورت ندارم انگار که بن لادن رو گرفتن یکیشون برگشت با انگلیسی بهم گفت اگه تفنگ همراته بدش به من،﴿مملکته داریم تا میگی پناهندم ازت تیر و تفنگ میخوان﴾بهشون گفتم من ایرانیم طالبان که نیستم تفنگ هم ندارم.خلاصه منو بردن ۲ساعت سوال پیچ کردن بعد اونجامم که خودم هم ندیدم گشتن ،داد زدم سرش گفتم هی یابو دنبال چی میگردی ؟مترجمه اومد گفت نترس دنبال مواد و این چیزا می گردن کاریت ندارن اینجا هم جا داره بگیم مملکته داریم! ﴿اینا که گفتم شوخی نیست اگه گذرت به عنوان یک پناهنده قاچاق به این ورا افتاد خودت می فهمی من چی می گم﴾. ۳روز اول رو که بازداشتگاه خوش گذروندم بعد یه پرونده تو اداره پناهندگان برام درست کردن و منو فرستادن یه کمپ موقت﴿البته اگه دستگیر نشی و خودت رو تحویل بدین زندان نمی فرستن﴾.۵ ماه رو تو اون کمپ موقت بودم که عکسش تو همین وبلاگ هست.وسط جنگل ،حق خوردن مشروبات الکلی رو نداشتیم،خودشون بهمون غذا میدادن که صف غذا لااقل ۱ ساعت هر وعده طول میکشید ،حق پخت و پز هم نداشتیم و خیلی بدیهای دیگه.مثلا ایرانیها تعدادشون به۵نفر بعضی اوقاط هم به ۱۲ نفر می رسید تو کمپی که ۲۰۰ نفر افغان،۱۰۰ نفر عرب و بیش از ۱۰۰ نفر آفریقایی ، مقدونیه ای و بقیه ملیت ها بودن.بعده ۵ ماه منو فرستادن به یک کمپ دائم یه اتاق بهم دادن با وسایل مورد نیاز زندگی ماهی  ۲۰۰ یورو هم به عنوان مخارج به هر نفر میدن.الان که دارم این مطلب رومی نویسم ۸ماهه که تو کمپ دائم هستم و منتظر پاسپورت ﴿شتر در خواب بیند پنبه دانه﴾البته به معجزه که اعتقاد دارین یهو دیدین معجزه شد و ما هم پاس گرفتیم.خاطرات راه هم که تموم شد ببینم بهانه دیگری هم پیدا می شه که بتونم باز مطلب در بارش بنویسم.تا بعد...                   Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط صلاح الدین در پنجشنبه 1390/03/05 ساعت 9:56 قبل از ظهر | لینک ثابت |
از کانتینر که پریدیم پایین هر کسی رفت یه طرف من و دو تا دوستام هم از کنار اتوبان پیاده راه افتادیم تا به یه شهرک رسیدیم از اونجا بدون اینکه کسی شک کنه تیکت کشیدیم برای شهر میلانو که نزدیک به مرز فرانسه بود. پلیس هم تو ایستگاه قطار بود مارو هم میدید با اون سرو وضعی که ما داشتیم همه می فهمیدن که مسافر قاچاق هستیم اما نمی دونم چرا کاریمون نداشتن شنیده بودم ایتالیا و فرانسه به مسافرای قاچاق زیاد گیر نمیده که زودتر از اون کشور برن و مجبور نشه خرجشون رو بده خودم هم این رو دیدم و خوشبختانه نه تو ایتالیا ونه فرانسه پلیس با اینکه می دونستن پناهنده هستیم گیر ندادن. سوار قطار شدیم تقریبا ۷ساعت تا میلانو تو راه بودیم واقعا که ایتالیا زیباست شهرهای قشنگ و تمیز٬ سواحل زیبا، مردم اکثرا قد بلند کله سیاه﴿مو مشکی مثله ایران﴾ من که عاشق ایتالیا شدم حتما اگه عمری بمونه باید تو یه فرصت برم ایتالیا رو کامل ببینم﴿الان که دارم این مطلب رو می نویسم آخرای ماهه آوریله و من هم پول این ماه رو خوردم هیچی بدهکار هم هستم ٕ جیب من مثه قلب شما پاکه دریغ از یک سنت ولی سفر به ایتالیا رو تو خواب که می تونم ببینم تازه هزینه هم نداره﴾.چند روز تو ایتالیا  بودیم بعد که مسیر راه رو فهمیدیم رفتیم یه شهر مرزی از اونجا هم با قطار رفتیم کانیس اولین شهر مرزی فرانسه. ﴿آمار رو میشه ازمسافرهای ایرانی ٬افغان و عرب که تو این کشورها موندن و از بی پولی نتونستن به مقصد برسن گرفت که اکثرا هم گوشه خیابونا می خوابن﴾.خلاصه از کانیس هم رفتیم پاریس یه شب تو خیابون خوابیدیم روز بعد ۲تا رفیقام که از ایران تا پاریس رو با هم بودیم رفتن کاله﴿کالاس﴾که از اونجا برن انگلیس ومن ماندم تنهای تنهاااااااا حبیبم سیل قم هااااااا .شانسم خوب بود چون همون روز با یک ایرانیه با معرفت تو پارک آشنا شدم که اگه اون نبود فکر کنم اونجا یا دق می کردم یا دیوانه می شدم.توی پست بعد آخرین بخش خاطرات خودم رو می نویسم که در آلمان مجبور شدم بمونم وتقاضای پناهندگی بدم.Image and video hosting by TinyPic" />

نوشته شده توسط صلاح الدین در یکشنبه 1390/02/11 ساعت 3:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
ازروستا زدم بیرون بعده چند ساعت پیاده روی بالاخره  به یک شهرک کوچیک رسیدم به سختی تونستم مرکز پلیس رو پیدا کنم.خودم رو معرفی کردم و با کمی انگلیسی که بلد بودم ماجرای خودم و گم شدن دوستام رو توضیح دادم هیچ کمکی بهم نکردن فقط ۱ ساعت ۲نفر رفتن طبق آدرسی که من دادم دنبال بقیه مسافرها گشتن وبعد دست خالی برگشتن.دیگه صبح شده بود ازشون تلفن خواستم ندادن گفتم حداقل چند یورو به من پول بدید بتونم خودم رو به آتن برسونم به من گفتن هیچ کمکی از دست ما بر نمیاد فقط می تونیم آدرس چرچ ﴿کلیسا﴾رو به تو بدیم اونجا بتونی کمک دریافت کنی.چاره نداشتم باید خودم رو زودتر به آتن می رسوندم.آدرس رو گرفتم و پرسان پرسان خودم رو به کلیسا رسوندم از شانس من اون روز یکشنبه بود.کشیش رو پیدا کردم برا اونم ماجرا رو توضیح دادم اونم گفت من پول ندارم وباید از مردمی که میان عبادت کمک بخوای , باید گدایی میکردم.اونجا به فکر این ضربالمثل افتادم﴿خودم کردم که لعنت برخودم باد﴾دیگه حوصله و توان توضیح دادن ماجرا رو برای مردم نداشتم از فرط گرسنگی وخستگی داشتم می مردم.رفتم یه گوشه کلیسا نشستم.روم نمی شد دستمو مثل گداها بیارم جلو.طی یک ساعتی که تو کلیسا بودم ۸ یورو بهم پول دادن با کلی نخودچی کشمش.از یه پیرزن که دعا می خوند و هر ۲دقیقه یه بار روی سر من چند قطره آب می ریخت در باره آدرس و قیمت تیکت قطار پرسیدم تا بهم گفت ۶یورو و همین نزدیکاست پولا روشمردم و مثل برق گرفته ها از جا پریدم داشتم می رفتم بیرون که صدام کرد فکر کردم می خواد بهم پول بده رفتم جلو باز چند قطره رو سرم آب ریخت ودست رو سرم کشید.با اون همه بدبختیم خندم گرفت همه چی یادم رفت که می خواستم کجا برم.نتونستم جلوخندمو بگیرم با صدای بلند اونقدر خندیدم که اشکام در اومد چند نفر اومدن با تیپا از کلیسا پرتم کردن بیرون.﴿این پست زیادی بلند شد داستانو خلاصه می کنم﴾با قطار خودم رو رسوندم آتن دوستام هم رسیده بودن هتل یکیشون با پولی که ته کفشش  گذاشته بود و اون یکی بی تیکت سوارقطار شده بود.اونام مثل من خیلی سختی دیدن.هر سه خدارو شکر کردیم که زنده ایم پول مهم نبود.خلاصه گذشت این ماجرا و چند روز بعد از ایران پول رسید و با یک قاچاقچی دیگه حرف زدیم کارش تضمینی بود.لااقل اینجوری میگفتن و ما رو هم از یونان فرستاد ایتالیا شب مارو سوار یک کانتینر پر از پنبه کردن ۱۲نفر بودیم تقریبا ۱۱ ساعت داخل کشتی بودیم و ۲ ساعت هم تو جاده.داخل کانتینر خیلی گرم بود همه داشتیم خفه می شدیم حق جیک زدن نداشتیم.یه نفر سرفه می کرد لو میرفتیم.خدارو شکر بعد از ۳۴روز تونستیم از یونان لعنتی رد بشیم ظهر بود که ماشین کنار یه تاکستان توقف کرد در رو که باز کرد هوای ملایمی به صورتم خورد همه سریع پریدیم پایین و تو درختای انگورپنهان شدیم.تو خاک ایتالیا بودیم...بقیه رو تو پست بعد بخونید ﴿نظربدید﴾.Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط صلاح الدین در جمعه 1390/01/12 ساعت 8:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |
Image and video hosting by TinyPic" /> ساعت ۴صبح بود ٕوارد خاک یونان شده بودیم یه جاده باریک رو گرفته بودیم داشتیم می رفتیم که سربازای مرزیه یونان با احترام ریختن سرمون﴿چک ولگد﴾. مارو بردن یه بازداشتگاه مرزی البته با احترام .روزی یه وعده غذا میدادن که اونم از فرط گرسنگی می خوردیم ۴روز بعد اثر انگشت گرفتن و آزادمون کردن تو برگه نوشته بودن ۳۰ روز فرصت دارید از این کشور خارج شوید تا نزدیکترین شهر رو با تاکسی رفتیم ﴿الکساندر پولی﴾ از اونجام با قطار رفتیم آتن ﴿یا به قول خودشون اسینا﴾.تو آتن رفتیم هتل ارزونترین هتل شبی ۳۵ یورو می خواست . یه روز استراحت کردیم تا خستگی راه ازتنمون در بره بعد رفتم سراغ قاچاقچی . یه هفته این درو اون در زدیم با هوا پیما بریم نشد آخرش قرار شد مارو با تریلر بفرستن ایتالیا.خلاصه یه روزبه ما آماده باش دادن که امشب حرکت می کنیم.شب یکی اومد دنبالمون کرده عراق بود مارو برد داد دسته دو نفر بلغاری اونام بردنمون تو یه روستای دور افتاده ۲ساعت از آتن دور بود خونه کوچیکی بود ۳نفر مسافر دیگه هم اونجا بودن.با انگلیسی به ما فهموندن شب تو کانتیین تریلر جاسازتون می کنیم.ساعت۱۲شب اولین نفر رو بردن۲۰دقیقه بعد دومی هر ۲۰دقیقه یکی مون رو می بردن منم فکر میکردم حتما طولش میدن دارن بدبخت ها رو جاساز می کنن نگو اینا یکی یکی می بردن با احترام لخت میکردن ﴿کتک مفصل﴾.تا نوبت به اینجانب فلک زده رسید با یه سواری قرمز رنگ منو بردن تو یه جنگل تاریک ۴نفر بودن همین که رسیدیم یه کلت گذاشتن رو کلم هی داد می زدن مانی مانی﴿پول﴾منم مثل آرنولد هیچ غلطی از دستم بر نیومد پولامو با چک و لگد گرفتن و ولم کردن گاز ماشینو گرفتن رفتن.ساعت ۲/۵ شب بود هوا سرد بود و داشت بارون میومد دستم بجز خدا به هیچ جا بند نبود.۱ساعتی دنبال رفیقام گشتم تو اون شب و جنگل تاریک مگه میشد کسی رو پیدا کرد.ناامید شده بودم با خدا نشستم درد دل کردن .به هر حال چاره نبود باید هرچه زودتر خودمو به پلیس می رسوندم ۱ساعت راه رفتم تا رسیدم به یه روستا دره هرخونه ای رو میزدم باز نمیکرد مجبور شدم کنار خیابون یه کم استراحت کنم که از یه خونه ۳تا مرد و یک زن چماق بدست اومدن بیرون و تهدیدم کردن اگه از اونجا نرم منو می زنن منم هرچی داد میزدم بی پدرا به پلیس زنگ بزنید حالی نمی شدن آخرش مجبور شدم خودم راه بیوفتم دنبال پلیس بگردم.گیر کرده بودم تو یه جایی که زبون کسی رو نمی فهمیدم کسی هم منو نمی فهمید پولم نداشتم جایی رو هم بلد نبودم........بقیه داستانم تو یونان و رفتن به ایتالیا رو تو پست بعدی براتون می نویسم فقط نظر بدید چطوری می تونم بهترش کنم چون من نویسنده نیستم بلاگر هم نیستم فقط داستان مهاجرت قاچاقم به اروپا رو می نویسم.تا بعد...

نوشته شده توسط صلاح الدین در دوشنبه 1390/01/08 ساعت 1:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
" />Image and video hosting by TinyPic" /> بعد از ۵ ساعت معطلی تو مرز وتفتیشه اتوبوس بالاخره راه افتادیم البته همون جا یه مقدار پول چنج کردیم ولیر گرفتم دیدم همه ایرانیا دارن آبجو می خورن گفتم من چرا نخورم از اون دو رفیقم یکیشون گفت منم می خورم خلاصه به سلامتیه رفقا هرکدوم دوتا رفتیم بالا.به هرحال راه افتادیم.تو راه هر کجا اتوبوس توقف میکرد می پریدیم پایین برا دستشویی.هر بارم دو لیر میگرفتن فکر کنم فقط بیست لیر برای دستشویی دادم.یه وقت شماها راتون افتاد اول کاری آبجو نخورین ﴿نصیحت برادرانه﴾.خلاصه رسیدیم استانبول خیابان آکسارای.اونجا پرازایرانیه هر کجا می رفتیم ایرانی بودن.بعد رفتیم هتل و با قاچاقچی تماس گرفتیم اونم بهمون آدرس داد رفتیم دیدیمش.نتیجه این شد که دو روز دیگه مارو زمینی بفرسته یونان.دو روز گذشت و از قاچاقچی خبری نشد.جواب تلفنم نمی داد چند روز بعد سرو کلش پیدا شد و بهمون گفت یک ساعت دیگه آماده بشین میام دنبالتون.ساعت هفت شب با پنج ساعت تاخیر اومد مارو بردن تو یه خونه کلنگی دربوداغون اونجام چهار ساعت موندیم.چاره ای نبود باید تحمل میکردیم بعد حدود ساعت یک بود که ماشین اومد به ما گفتن زود بپرین تو ماشین به زورسوار شدیم حدوده بیست نفردیگه اون تو بودن. شیش ساعت تحمل آوردیم تا رسیدم لب مرزه یونان تو یه جنگل.اونجام سه شبانه روزبا یه کم بیسکویت و آب که داشتیم سر کردیم.هر بار که سوال می کردیم چقدر دیگه راه مونده جواب سربالا میداد.با هر بدبختی شد ازمرز و دو تا کانال آب گذشتیم.داستان یونان را در پست بعد براتون می نویسم.نظر یادتون نره.

نوشته شده توسط صلاح الدین در پنجشنبه 1389/12/26 ساعت 4:31 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 حرکت از ایران ۱۳/۲/۱۳۸۹                                                                                                   بعده چند سال کارگری برا خودم تو یکی از شهرک های صنعتی جنوب تهران یه مغازه کوچیکه شیشه بری باز کرده بودم.کارم بد نبود همیشه کارم رو با یکی دوتا کارگر که از دوستان خودم بودن پیش می بردم.مشتریام تقریبا راضی بودن دو سالی اینجوری سر کردم تا بهار امسال﴿۱۳۸۹﴾ به کله ام خورد تا برم اروپا.خلاصه چند روزه طلب کار بده کار کردم و با دو تا از رفیقام که اونام هدف های مشخص استراتزیک واز پیش تعیین شده ای داشتن راه افتادیم﴿جدی نگیرید اونام مثه من اوشکول بودن﴾.ازایران به ترکیه رو با پاسپورت فک فامیل وتیروطایفه رد شدیم تو مرز بازرگان یه خورده بهمون شک کردن اما با هزار بدبختی رد شدیم.سربازای ترکیه فقط پاسو نیگا کردن گفتن برین ولی یه سگه پلیس که دسته یه سربازه ترک بود هی منو  بروبر نیگا می کرد ترسیدم گفتم هنوز هیچی نشده مثه اینکه تو مرزه خودمون لو رفتیم خدا رو شکربه خیر گذشت و رد شدم.داستانه ترکیه رو هم بعده این  می نویسم میذارم اگه خوشتون اومد حتما نظر بدید.                                                        

نوشته شده توسط صلاح الدین در سه شنبه 1389/12/24 ساعت 4:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar